تاريخ فلسفه حقوق ( كانت)
كانت اگر پايه گذار فلسفه جديد نبود (براي آن بايستي بسراغ دكارت و بيكن رفت ) قطعاً مبتكر آن بوده است . با وي عصر تازه در فلسفه آغاز مي گردد كه جريانهاي فلسفي معصر از آن سرچشمه مي گيرد چه پيروان مذاهب ايدآلي تجربي و تحققي گمان كرده اند يا گمان مي كنند اصول و منابع تحقيقاتشان در فلسفه كانت است .
بطور يقين كانت بزرگترين فيلسوف عصر ما و شايد كليه ازمنه بوده است وجود ولي يكسره وقف كارهاي فكري شد . در تمام مدت عمر كه آنرا در مولد خويش كونيگسبرگ گذرانيد دل بروش منظمي بست . چون به تامل و فلسفه شائق بود سيستم وسيع و عميقي تهيه كرد كه در آن كليه مسائل مشكل را مورد مطالعه قرار داد .
شرح اهميت كانت از وظيفه كار ما خارج است بعلاوه چنانكه گفتيم ابتكار وي بيشتر در فلسفه نظري بخصوص علم اعلي بود نه در فلسفه حقوق . آثار مهم وي عبارتند از : نقد عقل مطلق (1781 ) مباني فلسفه اخلاق (1785) نقد عقل عملي (1788) نقد حكم (1790) و كتب زير كه بخصوص از نظر موضوع ما قابل اهميت اند : صلح ابدي (1795)واصول فلسفي عقايد حقوقي (1797)قسمت اول كتاب فلسفه اخلاق كه قسمت دوم نيز تحت عنوان اصول مقدماتي فلسفه علوم در همان سال انتشار يافت .
كانت در فلسفه نظري مسلك تازه پيش گرفت مذهب انتقاد كه از مذهب جزمي و مذهب شك مشخص بوده از هر دوي آنها پيش است . وي ابتدا تحت تاثير مكتب عقلي ولف پرورش يافت يعني پيرو فلسفه اي شد (جزمي ) كه اعتقاد آن نسبت بعقل كوركورانه بوده چنين مي پنداشت كه همه چيز را مي توان از آن بدست آورد . اين مذهب عقلي جزمي برآن بود كه همه چيز را مي شناسد و بدون اينكه متوجه محدوديت عقل انساني باشد استدلال خدا روح و دنيا مي پرداخت و از همين جا به تائيدات خويش روح جاويدان است دنيا لايتناهي است . و غيره مي رسيد عقايدي كه به اثبات نرسيده بود ولي مانند عقايد ثابت شده مورد قبول داشت .
پس از اينكه مدتي از اين فلسفه پيروي نمود در ايمانش تزلزيلي دست داد كه نتيجه ظهور فلسفه تجربي در انگلستان و اسكاتلند و بخصوص فلسفه شك و تجربي هيوم بود اين فيلسوف در ارزش صور عقلي بشر بخصوص در اصل عليت كه در علوم اصالت دارد شك كرد و از خود سئوال نمود : آيا اين اصل ارزش خارجي دارد ؟ آيا بررسي حوادث تائيد آنرا با قطع و يقين اجازه مي دهد ؟ بعقيده هيوم ملاحظات خارجي تنها توالي حوادث را نشان مي دهند نه يك رابطه لازم را ملاحظات نامبرده نشان مي دهند كه چيزي بوقوع پيوسته بدون انكه امكان وقوع چيز ديگر را از بين بردارند . بنابر اين اصل ضرورت نم تواند از حوادث يعني از تجربه نتيجه شود .
از اينجا مذهب شك هيوم نشان گرفت مذهبي كه كانت را بقول خودش از خواب جزمي بيدار ساخته وادار به تحقيق و بناي فلسفه نمود كه هدف آن از جهت انتقاد گذشتن از مذهب جزمي معمولي و مذهب شك و تجربي بود . هدف كانت يافتن شرائط و حدود شناسايي ما و تعيين امكان و ارش آن است . نقطه حركت وي نه يك ايمان كور كورانه بعقل بشري است و نه اين عقيده باطل كه نفس ما در برابر تجربه موضع منفي داشته (حالت انفعالي ) از درك كليات عاجز است .
قبل از هرچيز كانت يك عنصر ذهني و يك عنصر خارجي تشخيص مي دهد : هر شناختي مستلزم رابطه بين شيئي مورد علم و نفس مي باشد – هر آزمايشي را آزماينده باي – نمي توان گفت حقيقت بدون اينكه متاثر شود مستقيماً وارد نفس و ادراك ما مي گردد . آنچه را كه ما در مي يابيم فقط طبق صور فهم ما خود را عرضه مي كند .
كيفيت ادراك بر روي مدرك اثري مي گذارد مانند اثري كه دست بر روي برفي كه در خود مي فشارد مي گذارد . از اين اصل هر شناختي مستلزم رابطه فوق الذكر است نتيجه مي شود كه نمي توان از وجود معلوم بنفسه يعني خارج از صور ذهني صحبت كرد . بعبارت ديگر كنه شيئي (Noumene) قابل ادراك نيست .
وجود را فقط در حدي مي شناسيم كه به ما ظاهر مي شود يعني بصورت پديده (كلمه كه درست معناي ظهور را مي دهد ) كانت صور ذهني را از ماده شناسايي تفكيك مي كند . و نيز صور كه درك حواس را ممكن مي سازند از آنهايي كه عمليات منطقي يعني احكام (صور فهم ) را ميسر مي نند تميز مي دهد . صور ادراك محسوسات عبارتند از زمان و مكان كه خارج از ما نبوده شرائط فكر ما مي باشند .
كليه مفروضات دنياي محسوس منتاهي اند جز زمان و مكان كه نامتناهي اند ايندو از تجربه ناشي مي شوند بلكه تجربه وجود آنها را از پيش مفروض مي دارد . اگر پس از اينكه مدتي از اين فلسفه پيروي نمود در ايمانش تزلزيلي دست داد كه نتيجه ظهور فلسفه تجربي در انگلستان و اسكاتلند و بخصوص فلسفه شك و تجربي هيوم بود اين فيلسوف در ارزش صور عقلي بشر بخصوص در اصل عليت كه در علوم اصالت دارد شك كرد و از خود سئوال نمود : آيا اين اصل ارزش خارجي دارد ؟
آيا بررسي حوادث تائيد آنرا با قطع و يقين اجازه مي دهد ؟ بعقيده هيوم ملاحظات خارجي تنها توالي حوادث را نشان مي دهند نه يك رابطه لازم را ملاحظات نامبرده نشان مي دهند كه چيزي بوقوع پيوسته بدون انكه امكان وقوع چيز ديگر را از بين بردارند . بنابر اين اصل ضرورت نم تواند از حوادث يعني از تجربه نتيجه شود . از اينجا مذهب شك هيوم نشان گرفت مذهبي كه كانت را بقول خودش از خواب جزمي بيدار ساخته وادار به تحقيق و بناي فلسفه نمود كه هدف آن از جهت انتقاد گذشتن از مذهب جزمي معمولي و مذهب شك و تجربي بود .
هدف كانت يافتن شرائط و حدود شناسايي ما و تعيين امكان و ارش آن است . نقطه حركت وي نه يك ايمان كور كورانه بعقل بشري است و نه اين عقيده باطل كه نفس ما در برابر تجربه موضع منفي داشته (حالت انفعالي ) از درك كليات عاجز است . قبل از هرچيز كانت يك عنصر ذهني و يك عنصر خارجي تشخيص مي دهد : هر شناختي مستلزم رابطه بين شيئي مورد علم و نفس مي باشد – هر آزمايشي را آزماينده باي – نمي توان گفت حقيقت بدون اينكه متاثر شود مستقيماً وارد نفس و ادراك ما مي گردد . آنچه را كه ما در مي يابيم فقط طبق صور فهم ما خود را عرضه مي كند . كيفيت ادراك بر روي مدرك اثري مي گذارد مانند اثري كه دست بر روي برفي كه در خود مي فشارد مي گذارد .
از اين اصل هر شناختي مستلزم رابطه فوق الذكر است نتيجه مي شود كه نمي توان از وجود معلوم بنفسه يعني خارج از صور ذهني صحبت كرد . بعبارت ديگر كنه شيئي (Noumene) قابل ادراك نيست . وجود را فقط در حدي مي شناسيم كه به ما ظاهر مي شود يعني بصورت پديده (كلمه كه درست معناي ظهور را مي دهد ) كانت صور ذهني را از ماده شناسايي تفكيك مي كند . و نيز صور كه درك حواس را ممكن مي سازند از آنهاييكه عمليات منطقي يعني احكام (صور فهم ) را ميسر مي كنند تميز مي دهد . صور ادراك محسوسات عبارتند از زمان و مكان كه خارج از ما نبوده شرائط فكر ما مي باشند . كليه مفروضات دنياي محسوس منتاهي اند جز زمان و مكان كه نامتناهي اند ايندو از تجربه ناشي مي شوند بلكه تجربه وجود آنها را از پيش مفروض مي دارد . اگر و اين خود مهمترين نتيجه نقد عقل مجرد است – مباني صوري فقط تا اين اندازه داراي ارزش مي باشند كه براي يك تجربه ممكن بكار روند . مطلق و يا بقول خود كانت نومن نمي تواند موضوع معرفت قرار گيرد . شناختن كنه چيزي جز مسخره و هزل چيزي نيست چه شناسايي هميشه مستلزم رابطه است لذا اگر احكام ما از امكان تجربي حارجچ باشند فاقد ارزش علمي خواهند بود . كانت فوق صور ادراك محسوس و صور معقول (قاطغورياس ) اصول عقل يعني مفاهيم روح دنيا و خدا را مي پذيرد .
ولي اين مفاهيم گرچه در نظام شناسايي داراي نحوه وظيفه متحد كننده مي باشند نمي توانند بموضوع خويش دست يابند . چه اين موضوع خارج از دسترس تجربه قرار دارد بنابر اين مفاهيم نامبرده بزبان خود كانت اصول ناظمه هستند و نه اصول مشكله .
پس نمي توان بوسيله احكامي يكسره نظري يا عليم به مسائلي از اين قبيل جواب داد : آيا روح جاويد است ؟ آيا دنيا را مبدايي زماني بوده و براي آن پاياني خواهد بود ؟ آيا اراده آزاد است ؟ آيا الوهيت وجود دارد ؟ بكليه اين سئوالات بعقيده كانت مي توان بنحو منتاقض جواب داد . براي يك جواب مثبت همان قدر ممكن است استدلال كرد كه براي كي جواب منفي و اين امر از اين جهت است كه نسبت به اين مفاهيم متافيزيك تجربه امكان ندارد. كانت در واقع براي هريك از مسائل فوق از بر نهادها (تز) و بابر نهادها (انتي تز ) هر دو كمك مي گيرد (مثال ك دنيا را آغازي در زمان و حدي در مكان است دنيا از نظر زمان و مكان لايتناهي است) تا برسد به اين كه علم بكنه اشيا محال است و فقط نسبت به پديده هاي امكان داشته و مقولات عقلي تنها نسبت به اي پديده ها قابل اجرا مي باشند .
پس معرفت نسبي است ازي طرف ديگر ادعاي فوق بهيچوجه با دعوي شكاكان يكي نيست . كانت از اين نظريه دفاع مي كند كه معرفت در حد مخصوص خود لزوما متحدالشكل بوده براي كليه موجودات متفكر داراي ارزش واحد است در نظر وي نيز انسان ميزان همه اشيا است ولي انسان كلي (موضوع شناسايي ) برخلاف پروتاغورس سوفسطايي كه هر فرد انسان را ميزان همه چيز مي دانست ادعايي كه مستقيما بانكار امكان علم مي رسد و بجاي آن عقديه فردي خود سرانه و متغير را مي نشاند . اكنون در سيستم كانت به قسمت عملي (اخلاق بطور كلي ) بپردازيم انسان نه تنها داراي قدرت شناسايي است بلكه داراي نيروي فعل نيز مي باشد در حاليكه معرفت نظري مطلق امكان ندارد وجود ذهني ببركت عمل خود را در شرائط مناسبتري مي يابد و به يقيين مطلقي برسد كه معرفت نظري نمي تواند به او بدهد در دنياي عملي حقايق براي ما روشن بوده نسبت به يك مفروض قبلي كه در نظر ما داراي ارزش مطلقي است يقيين داريم : اصلي كه در معرفت قرار ندارد و به الهام شبيه تر است تا به دانش همانند يك نور مطلق كه ظاهر مي شود و بما بطور قطعي مي گويند چه بكنيم و چه نكنيم اين اصل قانون تكليف است .
به اين ترتيب كانت برتري عقل عملي را بر عقل نظري تاييد مي كند بعقيده وي انسان از اين نظر كه موجود عارف است (در مورد عناوين آثار كانت كه بطور مختلفه خلاصه شده اند ) نبايستي دچار اشتباه شد عناوين حقيقي آنها بشرح زيراند نقد عقل نظري مجرد نقد عقل عملي مجرد در نظر اني فيلسوف عقل مجرد يعني مستقل از تجربه هم نظرا وجود دارد و هم عملاً دركتاب نقد عقل مجرد كانت ابتدا سيستمهاي اخلاقي را كه برا ساس نفع پرستي پايه گرفته اند رد مي كند . وي منكر اين است كه قاعده عالي سلوك ميل بسعادت مي باشد چه سعادت عنصري متغيير است . برعكس اخلاق اصولا از سود و لذت مشخص است اگر آدمي بخاطر نفع دست زند بعمل وي صفت اخلاقي خود را از دست مي دهد .
اخلاق مستقل از سودمندي و مافوق آن است . اخلاق بنحو اطلاق دستور مي دهد همچون يك صداي اعلا كه احترام را تحميل مي كند و بدون ضعف و سستي ما را متوجه مي سازد حتي اگر بخواهيم آنرا ساكت كنيم و يا تصميم بعدم اطاعت از ان بگيريم . هدف اخلاق اين است كه اعمال ما داراي صفت كلي باشند . اين است قانون اخلاقي كه كانت آنرا امر قطعي ناميده در فرمول زير چنين خلاصه اش مي كند . بنحوي سلوك كن كه قاعده عمل تو بتواند براي يك قانونگزاري جهاني اصل قرار گيرد .
معني دستور فوق اين است كه محرك عمل ما نبايستي تحريكات وعوامل خصوصي باشند . بين عمل فردي ما و آنچه امكان آن براي همه است نبايد نتاقض وجود داشته باشد . اين يك اصل كاملا صوري است كه قواعد اخلاق مادي را بدست نداده نمي گويد چه بايد كرد بلكه چگونه و با چه قصدي بايد سلوك نمود .
پس طبق اصل فوق بايد با شعور بتكليف رفتار كرد بنحوي كه تطبيق يك قاعده كلي با عمل فرديما ممكن باشد . ممثلا دزدي منطقا يك تناقض است چه سعي آن تحصيل مالكيت است و حال آنكه خود نقي مالكيت مي باشد بنابر اين نمي توان آنرا همچون يك اصل كلي پذيرفت و نتيجه مخالف قانون اخلاق است . بايد متوجه بود كه كانت با دليل فوق چيز جديدي را تائيد نمي حكند قانون اخلاقي كه وي تصريح مي نمايد ذاتا با آنچه نزد متفكرين قديم بخصوص در عقايد عيسويت يافت مي شود فرق ندارد (هربد كه بخود نمي پسندي – باكس مكن اي برادر من ... ) جز اينكه اين قانون اخلاقي مجردتر و اصطلاحاً وسيع تر است .
خود كانت هم از شنيدن اينكه مفهوم قانون اخلاقيش جديد نيست ناراحت نشد چه بنظر وي عجيب مي آمد بتواند اخلاق جديدي اختراع نمايد و اين امر را مخالف يكي بودن اخلاق در همه جا و هميشه مي دانست.
اصالت كار كانت در اين است كه ارزش امر قطعي را ادراك كرده آنجا كه مي گويد : دو چيز روح را از اعجاب و احترامي كه هميشه تازگي دارند سرشار مي دارد آسمان پر ستاره كه بالاي سر من قرار دارد و قانون اخلاقي كه در درون من نهفته است .
اين قانون يا تكليف بزرگترين يقيني است كه ما مي توانيم دارا باشيم: در هر چيز مي توان شك كرد جز آن .
بطور كلي اهل اخلاق قبل از كانت مفهوم آزادي را در مرحله اول قرار مي دادند و پس از آن مفهوم تكليف يعني قانون اخلاقي را كه بنحوي مستلزم كاربرد آزادي است . نيز غالبا نامبردگان اصل وجود خدا را مبدا قرار ميدادند . به اين منظور كه اخلاق را بر آن پايه گذاري كنند .
كانت اين سيستم را بكلي واژگون ساخت و امر قطعي را همچون اولين يقين مبدا قرار داد .بعقيده وي آزادي سابق برتكليف نبوده بلكه نتيجه آن است در حقيقت بدون آزادي امر قطعي چيزي بي معني مي گرديد . پس بايد آنرا همچون نتيجه مستقيم امر قطعي بپذيريم . آزادي مفهومي فلسفي است و نمي توان از آن تشريحي نظري بدست داد (همچون ادعاي شناختن ذات مطلق ) معهذا در نظام عملي بايستي خودرا آزاد بدانيم چه در غير اينصورت شعور بتكليف قابل تشريح عملي بايستي خود را آزاد بدانيم .چه در غير اينصورت شعور بتكليف قابل تشريح و توضيح نخواهد بود و به اين ترتيب آزادي كه نقد عقل نظري مطلق آنرا معلق گذارده بود در نظام عملي همچون خواست وجدان اخلاقي ما مجددا مورد تائيد قرار مي گيرد .
بهمين ترتيب همچون نتيجه مستقيم امر قطعي كانت بقبول وجود خدا و جاوداني بودن روح نيز مي رسد چه عقل لزوما خواستار پاداش يا مكافات اعمال است و بدون وجود خدا و يك زندگي ديگر اين مجازاتها و پاداش ها نمي توانند وقوع پيدا نمايند .
با اين همه اساس سيستم باز همان امر قطعي باقي مي ماند كه مانند نشانه از مطلق حي در روح ما وجود دارد و بطور غير قابل مقايسه از شناسايي پديده ها برتر مي باشد.
اينك كار خصايص عمومي اخلاق كانت را ديدم كلمه چند در بازره تقسيمات آن بگوييم كانت با تكيه بر تشخيص ميان دواعي سلوك كه آنها را اعمال دورني مي نامد و جنبه فيزيكي سلوك كه اعمال خارجي مي نامد تضاد بيني بين اخلاق و حقوق برقرار مي كند .
آنچه از نظر اخلاق داراي اهميت است علت عمل است نه اثر فيزيك آن عمل وقتي نيكوست كه با قصد اخلاقي انجام يافته باشد يعني وقتي علت ان احترام بقانون اخلاقي باشد . بنابر اين آنچه اساسي است اينكه عمل با وجدان تكليف (اصل صوري ) يعني با وجدان اطاعت از قانون همراه باشد . نتيجه همين عمل اگر بعلت ديگري غير از احترام بقانون انجام يافته باشد قابل نكوهش خواهد بود . مثلا اگر علت مذكور عشق تحريك يا احساسات باشد غير اخلاقي مي گردد .
چنانكه در بادي نظر روشن مي شود اين سخت گيري كانت لااقل در ظاهر كمي طاقت فرسا مي باشد چه وي كوچكترين فرقي ميان دواعي عاليه ودانيه نوعدوستي و خود خواهي و غيره قائل نمي شود . مثلا حس شفقت ممكن است انسان را به اعمالي وادار كند كه آنها را نمي توانم غير اخلاقي تلقي كنيم .
محبت نسبت به دوستان كه غالباً ما را به نيكي نسبت به آنان وادار مي كنند نيز نمي تواند با احساسات يكسره خودخواهانه مقايسه شود معهذا اين دواعي مختلف عمل در نظر كانت در عرض هم قابل سرزنش خواهند بود علت سخت گيري فوق انكه كانت از هر نوع سلطه شهوت نگران و از ان برحذر است بعقيده وي اخلاق خواستار غلبه برهرگونه مهر و محبت احساساتي و خواهان استقلال مطلق يعني تصميم برطبق قانون كلي تكليف مي باشد .
به اين روش اخلاق كانت انتقاداتي وارد شده كه ما در اينجا بذكر هجونامه مشهور شيللر شاعر كه خود نيز در فلسفه پيرو وي بوده اكتفا مي كنيم من با كمال ميل بدوستان خدمت مي كنيم ولي متاسفانه چون آنرا از روي عشق و محبت انجام مي دهم و بالنتيجه متقي نيستم معذب بعذاب ندامتم .
البته مي توان به استهزا فوق جواب گفت محبت راهنماي فريبنده است دوستي بايد تابع عدالت قرار گيرد و نبايستي عده را فقط باين دليل كه دوستان مايند مورد عنايت قرار دهيم . اصل تكليف از كليه دواعي خصوصي برتر است .
معهذا كانت در سخت گيري خود راه افراط پيموده است وي باقبول يك خصيصه اخلاق رواقي بتجزيه مطلق آنچه تكليف است و آنچه تكليف نيست قائل شده ( يعني بين خير و شر ) بدون اينكه كوچكترين توجهي بدرجات وسطي داشته باشد درجاتي كه در آنها در عين آنكه بايد برتري قانون اخلاقي را همانند يك اصل تشريفاتي پذيرفت بايستي تشخيص بين عواطف را بنابر انكه كم و بيش از روي خودخواهي باشند و به نتيجه بنابر ارزش مخلتف اخلاقي آنها قبول كرد (اين همان است كه مورد مطالعه استوارت ميل و ديگران از فلاسفه انگليسي قرار گرفته .
رشته ديگر اخلاق حقوق است . بعقيده كانت حقوق اند فقط متوجه جنبه خارجي عمل باشد به اين معني كه وظيفه حقوق بايستي دقت در اين مطلب باشد كه يك عمل وقوع يافته است يا خير ؟ بدون انكه بواعث آنرا در نظر بگيرد .
اني مفهوم ماشيني حقوق كه تازگي هم نداشت (نظريه هاي تمازيوس را بخاطر آوري ) قابل دفاع نيست چه حقوق بهيچوجه مجرد از انگيزه ها نمي باشد . اگر كانت حقوقدان بود متوجه مي شد كه توجه به اراده در كليه رشته هاي حقوق تا چه پايه داراي اهميت است و بالنتيجه قطعا از قبول تفكيك بين اخلاق و حقوق در مورد اصول نامبرده خودداري مي كرد .
اگر گاهي حقوق تاحدي دست بواعث را باز مي گذارد منظور اين نيست كه بهيچوجه توجه به عنصر دوحي ندارد . بدون توجه به اراده ممكن نيست در باره عملي حكم حقوقي صادر نمود درست است كه اخلاق از بواعث آغاز كرده و بعداً جنبه فيزيك عمل را مورد توجه قرار مي دهد و حال آنكه حقوق عكس اين راه را مي پيمايد ولي در هر دو حال مسئله تقدم و اولويت است نه انحصار در اين معني است كه بعقيده ما نظر كانت بايد تصحيح شود .
كانت پس از اينكه حقوق برخلاف اخلاق ذاتا داراي قابليت اجبار است . چه اجبار اراده ممكن نيست و وجدان آدمي سخره است غير قابل وصول فكر طبيعه آزاد است در صورتيكه حقوق و امكان اجبار يك چيزند .
ما با نتايج موافقيم ولي بملاحات ديگري كه قسمت اعظم آن مربوط به خصيصه آزاد حقوق است (حقوق رابطه است كه لااقل دو نفر را مقابل هم قرار مي دهد به اين منظور كه عمل متقابل آنانرا تحديد نمايد . به اين جهت است كه تصميمات حقوقي هميشه مستلزم امكان توانايي بر مطالبه آنها عليه فرد ديگري است . )
بنابراين كانت حقوق را به تنظيم اعمال خارجي بشر و امكان دادن به همبودي آنها تقليل مي دهد و آنرا چنين تعريف مي كند.
حقوق مجموع شرايطي است كه به بركت آنها اراده هر فرد مي تواند بموجب يك فانون كلي آزادي با اراده سايرين همبود گردد .
بوسيله تعريف فوق يا اصل همبود مفهوم آزادي همانند ارزش عالي اخلاقي مجددا مورد تائيد قرار مي گريد . آزادي انسان بايد مورد احترام باشد باين معني كه نبايستي ويرا همچون يك شيئي آلت يا وسيله تلقي نمود بلكه خود او را بايد غايت دانست .
آزادي حقي است طبيعي و ذاتي (كانت تفكيك ميان حقوق طبيعي و حقوق اكتسابي را كه نويسندگان سلف قائل شده بودند مي پذيرند. ) حق بعقيده اين فيلسوف كليه حقوق طبيعي در حق آزادي خلاصه مي شوند در واقع آزادي عاليترين ارزشهاست كه آدمي را مافوق دنياي پديده ها قرار ميدهد .
اگر انسان پديده بيش نبود مانند ساير متعلقات طبيعت معلول و مقدر مي بود . درست است كه آدمي از اين نظر كه داراي يك جنبه داني است به طبيعت تعلق دارد به اين دليل كه معلول و مقدر بوده و مي توان ثابت كرد هر عمل مانند پديده لزوما از بعضي علل ناشي ميشود (در اين معني كانت جبري است و حق هم با اوست ) ولي از طرف ديگر انسان در خود داراي وسيله تصميم و عليتي است كه مافوق عليت طبيعي است تصميم در حدي كه از موجود مختار سر ميزند داراي معنايي است كه دنياي پديده ها را عقب سر مي گذارد .
انسان تا حدي كه طبق قانون اخلاقي (كه اصلي است مطلق و داخل در وجود خود او ) تصميم مي گرد آزاد است عمل همين قدر كه وقوع يافت بنظام پديده ها تعلق مي گيرد به اينصورت مقدر جلوه ميكند . به اين ترتيب آزادي و جبر با هم سازش مي كنند . در تقويم حق آزادي كانت تحت تاثير روسو قرار گرفته است .
اين موضوع هم از جوهر سيستم فلسقي وي نتيجه مي شود هم از اقرار خود او آنجا كه مي گويد زماني خيال مي كردم آنچه بيش از هر چيز ارزش دارد و هدف عالي زندگي است معرفت مي باشد . روسو مرا از اشتباه در آورده مطمئنم ساخت كه چيز عاليتر ديگري يافت مي شود آزادي و اخلاق و از اينجاست كه مسلك كانت مبني بر تفوق عقل عملي نسبت به عقل نظري سرچشمه مي گيرد . در مفهوم هيئت اجتماعيه نيز تاثير دوسو روشن است كانت بصراحت نظريه قرارداد اجتماعي را مي پذيرد وي مجتمع را چنين تعريف مي كند اجتماع عده زيادي انسان كه طبق قواعد حقوق زندگي مي كنند .
ولي بايد متوجه بود كه اين گروه طبق قرارداد يعني بوسيله اراده همگاني تشكيل جمعيت داده اند در اين معني اين اراده نمي كرده . از طرف ديگر روسو يك متخصص فلسفه بنوده بلكه ي طالب رمانتيك فلسفه مي باشد و در حس تحقير خود نسبت به دقايق اسكولاستيك و تخصص فلاسفه حرفه بيشتر دستخوش احساسات است تا تفكرات منظم نن=تناقضات ظاهري و ابهامي كه در بيان نظريه است مشاهده مي شود ناشي از همين امر است .
افتخار بيان دقيق نظريه وفق از ان كانت است وقتي انسان كتاب روسو را مي خواند گاهي اينطور بنظرش مي رسد كه مشغول خواند داستان است حقيقت اينكه هيچگاه مردم طبق يك قرارداد دور هم جمع نشده اند و مجتمع بخصوص در اصل و ريشه خود مستق ل از هر نوع بحث و تصميم مي باشد نظر روسو تنها اين بوده كه يك اصل تقويم بدست دهد به اين معني كه در مورد كليه مجتمعات بايستي رضايت و موافقت آزاد كساني كه آنرا تشكيل داده اند فرض شود .
كانت كليه اين مباحث را بدون ابهام بيان كرده تاييد مي كند كه مجتمع بايستي طبق ايده قرارداد اجتماعي تشكيل شود نه اينكه واقعاً چنين قراردادي وجود پيدا كرده باشد قرارداد اجتماعي اساس حقوقي و فرض ايدالي مجتمع است . بناي مجتمع را بايستي برشناسايي حقوق دانان نهاد و بعبارت ديگر مجتمع را بايد تاليفي از آزادي بشري دانست . كانت عقيده فلاسفه مشروطه خواه (لاك موتسكيو روسو ) را در خصوص تفكيك قوي مي پذيرد .
در نظر وي قوه مقننه را نبايد باقوه اجرائيه يكي دانست .
اولي به ملت تعلق دارد (حق حاكميت ملي) ولي دومي را ممكن است باعضا دولت تفويض نمود تنها تفكيك قوي و اسناد قوه تقنينيه بملت است كه حكومت مشروطه را مشروع و بنابر اصطلاح خود كانت جمهوري مي سازد البته با استعمال اين اصطلاح مقصود كانت تعيين نوع مخصوصي از حكومت نيست .
بعقيده كانت هدف دولت فقط حمايت از حق است . دولت موظف است تمتع از حقوق را براي افراد كشور تامين نمايد بدون اينكه در فعاليتهاي فردي مداخله و يا بمنافع خصوصي توجه نمايد دولت وقتي وظيفه خودرا انجام داده است كه آزادي را براي عموم تامين نمايد و در اين معني كه بايد دولت حقوق باشد (اين فرمول را ممكن است در معناي ديگري فهميد چنانكه بعدا همينطور هم شد ) در مورد مجازات كانت با مسلكهاي نفع پرستي كه مجازات را بوسيله هدف سودمندي توجيه مي كنند اعم از اينكه منظور دفاع از مجتمع و يا اصلاح شخص مجرم باشد مخالفت مي ورزد بعقيده وي مجازات خيري است براي خود مجرم از اين جهت كه تاييد مجدد و اخلاقا لازم قانون تكليف اخلاقي است كه مورد تجاوز قرار گرفته (نظريه مطلق مجازات در مقابل نظريه هاي نسبي ) ناگزيريم در باره رساله كوچك كانت (در خصوص صلح ابدي 1795) نيز كه مربوط به اصول فلسفي حقوق بين الملل است كلمه بگوييم اين فيلسوف از اين نظريه دفاع مي كند كه هدف بشريت تشكيل يك دولت واحد است زمانيكه كليه ملل باين طريق بهم بپيوندند دور است ولي نمي توان انكار كرد كه تمايلي در اين زمينه وجود دارد و يا شك نمود در اينكه روزي اين هدف عملي خواهد شد .
در اين مقام نيز موضوع عبارت از يك اصل ناظمه مي باشد يعني يك معيار عقلي كه مانند نقطه ارتباط براي تفسير حقيقت بكار رود. كانت توجه مي دهد كه ايجاد يك حقوق بين الملل بنحوي شبيه به ايجاد حقوق داخلي كشور است . دولت كنوني اثر تركيب عناصري است كه سابقا مختلف بوده اند افراد (از نظر تاريخي اگر بگوييم دسته هاي انساني عشيه ها يا طوائف بهتر است تا افراد ) مدت زيادي با هم در زد و خورد بودند تا اينكه ايجاد يك قدرت واحد مافوق عناصر مجزايي كه در منازعه بودند امكان پذير گرديد.
كانت در حاليكه يك اصطلاح متد اول زمان خود را بكار مي برد مي گويند همانطوريكه امر قطعي افراد را مجبور بترك حالت طبيعي و اجتماع بمنظور يك زندگي مدني نموده است زماني نيز خواهد آمد كه دول نز از مرحله فعلي خواهند گذشت چه امر قطعي در باره آنها نيز معتبر است در آنوقت است كه جنگها پايان خواهد پذيرفت همانطوريكه مجتمع بمنازعات فردي خاتمه داد.
خلاصه دول براي اينكه از امر قطعي اطاعت كنند جنگ نبايد وجود داشته باشد و تشكيل يك دولت بين المللي را بدهند بايستي از حالت طبيعي (حالت شبه حقوقي كه فعلا دارند )خارج شوند.
كانت به نماياندن اين ايده آل بعيد اتحاد حقوقي بشر اكتفا نكرده سعي دارد وسائلي را كه براي تسريع تحقق آن وجود دارد نشان دهد . و دراين راه مواد يك نوع قرارداد بين المللي را اعلام مي دارد كه هدف آن تامين صلح ابدي براي بشريت است علاوه بر مواد قطعي كانت چند ماده مقدماتي يا موقتي اين معاهده را نيز بيان مي دارد يعني يك سلسله اصولي كه هدفشان جلوگيري از اختلافات بين المللي و در مواردي كه اين امر ممكن نباشد جنبه حقوقي دادن به آنهاست .
از جهت فوق كانت بسن فلسفه حفوف بخصوص بعمل گروسيوس مي پيوندند چه وي نيز حركت قابل توجهي به پيشرفت تحققي حقوق بين الملل داد.
عصاره عقيده كانت اين است كه حتي در زمان جنگ امكان صلح بايستي حفظ شود و حسن نيت نبايد بمسخرگي كشاند . بالنتيجه قراردادها مثلا قرارداد ترك مخاصمه را بايستي محترم شمرد . همچنين نبايد در جنگ وسائلي بكاربرد كه سبب كاهش حيثيت متقابل متخاصم گردد . مانند خيانت قتل روسا دشمن بوسيله قتله مزدور انتشار بيماريهاي عفوني آلودن آبها و غيره .
كانت اضافه مي كند كه دول در روابط خود پيوسته بايد بعضي اصول حقوقي را بين خويش حفظ كنند مثلا هيچوقت نمي توان كشوري را بچشم دارايي نگريست و بالنتيجه نمي شود آنرا از راه ارث بيع و يا معاوضه بدست آورد همچنين هيچ كشوري را حق مداخله جبري در كشور ديگر نيست (اصل عدم مداخله تمام اينها اصولي هستند كه تقريبا مورد قبول عموم مي باشند واين موضوع نشان مي دهد كه عقايدي از اين قبيل ورزش ديالتيك نبوده بلكه عوامل تاريخي هستند كه همراه و ناظم پيشرفت حقيقي اند .
كانت بدون اينكه زمان وقوع آنرا را در نظر گيرد به پيشرفت بشريت ايمان دارد . برعكس سايرين مثلا مندلسن كه معتقد بودند تنها فرد و نه نوع بشر ممكن است پيشرفت داشته باشد . براي مخالفت بااين نظريه كانت استدلال مخصوصي دارد . وي مي گويد : اگر وظيفه ما همكاري براي خير عالي بشريت است بايد باور داشته باشيم كه تلاشهاي ما بي نتيجه مستقيم تكليف خود بپذيريم در واقع اگر انسان به اثر حتي بعيد انجام تكليف معتقد نباشد خود را مكلف دانستن بي معني خواهد بود.
ای که با نامت جهان اغاز شد " دفتر ما هم به نامت باز شد